امروز: دوشنبه، 2 بهمن 1396

Deep Rooted Journal

مجله ریشه های عمیق اجتماعی و اقتصادی


07/24 1396
کسی سراغ پسته فروشی رفت و گفت: "می شود همه پسته هایت را به رایگان به من بدهی؟"
پسته فروش با تعجب به او نگاه کرد و جوابی نداد. دوباره پرسید: "می شود یک کیلو پسته ی مجانی به من بدهی؟"
و باز با سکوت مواجه شد.
برای سومین بار پرسید: "پس خواهش میکنم دست کم یک عدد پسته مجانی به من بده."
او آنقدر اصرار کرد تا بالاخره پسته را گرفت.
سپس دوباره گفت: "یک عدد که ارزش ندارد. یک عدد دیگر هم بدهید."
و با اصرار یک پسته دیگر گرفت و در خواست کرد که پسته سوم را نیز مجانی بگیرد.
پسته فروش که عصبانی شده بود، گفت: "زرنگی! اینطوری میخواهی یکی یکی همه پسته هایم را بگیری؟"
مشتری سمج گفت:
"راستش میخواستم درسی به تو بدهم. عمر و زندگی ما نیز چنین است. اگر به تو بگویم همه عمرت را به من بفروش، به هیچ قیمت این کار را نمیکنی. ولی روزهای زندگی ات را بی توجه، یکی یکی از دست می دهی و تا به خودت بیایی همه عمرت از کف رفته است."



منبع :
لینک :
کد مطلب: 503

ارسال نظر

نام:*
ایمیل:*
متن نظر:
کد را وارد کنید: *
reload, if the code cannot be seen